تبليغاتX
طسم داستان - همه چیز از تو گشت



همه چیز از تو گشت

 

 آخرین جلسه کلاس طراحی اجزا 2

 

صفر

 

((هنگامی که به کوه تکیه زده ایم، متوجه شکوه و بزرگی آن نمی شویم؛ هر چه از آن دورتر می شویم بیشتر به بزرگی و جلالش پی می بریم و می بینیم که نه تنها ما بلکه روستایی یا شهری به آن تکیه زده است. حتی هستند کوه هایی مثل دماوند که کشوری به آن تکیه زده و یا اورست که دنیایی به آن تکیه زده است.... و حال این حکایت ماست که هر روز دورتر می شویم.))

 

1

 

شام امشب(چهارشنبه شب) را نگرفته ام و تنهایی حوصله ام سر رفته است. می روم بوفه تا چایی بخورم. بوفه پر از دختر پسرهای علمی کاربردی است که هیچ کدامشان را نمی شناسم. نشسته ام و منتظرم چایی کیسه ای رنگ بدهد و بعد سرد بشود. گوشی ام زنگ می خورد، نمایشگرش را نگاه می کنم نوشته است، U-Dr Safikhani . یعنی این که Uاش مال همان University خودمان است بقیه اش هم که... هنوز دکترایش را نگرفته است که، ما خودمان بهش دکتر می گوییم، وگرنه دانشجوی سال آخر دکترای مکانیک است. البته همچین الکی الکی هم دکتر نمی گوییم، اندازه صدتا دکتر و پرفسور و دانشمند قبولش داریم. نفسش حق است. اندازه تمام دکترهای این دانشگاه سواد دارد. دکترا فقط به سواد نیست که، چیزهای دیگری هم می خواهد، به هر حال ما به دکتر می گفتیم دکتر! حالا کسی می خواهد خوشش بیایید می خواهد نیاید. کجا بودم؟ گوشی ام زنگ خورد؟ نمی دانم چرا ولی خیلی خوشحال شدم شاید به خاطر اینکه از تنهایی آزار دهنده در آمدم. سریع از بوفه بیرون آمدم و جواب دادم. دکتر خسته بود، این را قبل از اینکه خودش بگوید از صدایش فهمیدم، آخر دکتر خیلی کم خسته می شد... سلام که کردم فرصت ندادم به دکتر، گفتم دکتر انشالله که کتاب ها و پایان نامه ها یادتان نرفته است که؟ خنده ی بی رمقی کرد. گفتم که دکتر خسته بود وگرنه دکتر خنده هایش معروف بود، جوری می خندید که مجبورمان می کرد سر کلاس هر چه متلک و تیکه بلد هستیم رو کنیم تا خنده اش را در بیاوریم. کلاً خنده اش معروف بود. خنده ی بی رمقی کرد و گفت آن قدر این هفته سرم شلوغ بود که فرصت نکردم دنبالشان بروم انشالله شنبه می گیرم، گفتم مثل همیشه دکتر، عادت داریم ما. دوباره خنده ی بی رمقی... گفت راستی شما مگر قرار نبود امروز بیایید تهران؟ گفتم چرا قرار بود ولی نشد یعنی هم بچه ها با دکتر صدوق کلاس داشتند و هم بلیط گیرمان نیامد. دکتر گفت اصلاً زنگ زدم برای اینکه نگران شدم خدایی نکرده توی جاده....(راوی از این جا به بعد این بخش را نمی نویسد به دلایل زیادی، یعنی نمی تواند بنویسد؛ بعضی کارها توان زیادی می خواهد. فقط یک چیز دیگر را می خواهد به این بخش اضافه کند و آن هم این که دکتر که ما به دکتر می گفتیم دکترای مکانیک نبود، دکترای عشق و معرفت بود ولی راوی نمی داند این را کجای مطلب و چگونه بنویسد تا شعاری و تکراری نشود. از همین ابتدا مشخص است که راوی بسیار ناشی می باشد.)

 

2

 

پنجشنبه ها کلاس ندارم، امروز هم اراک ماندم تا دکتر را ببینم و کارهای پروژه را با او هماهنگ کنم. دکتر پنجشنبه ها تا ساعت 12 یک سر کلاس دارد و این یعنی من می توانم حداقل تا ساعت ده صبح تخت بخوابم. همه ی این ها را حساب کردم، آن دو ساعت هم حتماً کار شخصی داشته ام، تو چرا توی ذهنت ساعت های من را حساب می کنی؟ گوشی ام را آخر شب می گذارم بالای سرم. صبح بود، ساعت هشت و نیم، نه. مصطفی اس ام اس زد که «Pasho bia daneshgah .kheili vajebe. » توی خواب و بیداری ته دلم هری خالی شد، ترسیدم. من و مصطفی از این اس ام اس ها زیاد به هم زده ایم، هر بار هم برای یک معرکه تازه یا جلسه ای اضطراری، ولی این یکی انگار فرق می کرد. سریع شماره مصطفی را گرفتم، ریژکت کرد. تپش قلب گرفتم. خواب از سرم پرید. بلند شدم نشستم و با خودم گفتم دوباره چه خبره مصطفی؟ احسان مشغول آماده شدن بود که برود دانشگاه، دقیقاً یادم نیست. شروع کرد به شوخی و مسخره بازی تا به خواب را از سر من بپراند، من هم ادامه دادم ولی تپش قلبم کم نشد. این بار برای احسان اس ام اس آمد. احسان چند قدمی به طرف من که به نیمه دیوار آشپزخانه تکیه داده بودم آمد و بعد ایستاد. مات و مبهوت به من نگاه می کرد. دست و پاهایم به لرزش افتاد. احسان گفت علی می گه دکتر صفی خانی فوت کرده... یک لحظه چشمانم سیاهی رفت. خودم را نگه داشتم. گفتم دیوونه، این هم شوخیِ تو می کنی. احسان گفت نه به خدا بیا خودت بخوان. دلم می گفت راست می گوید. نمی خواستم قبول کنم. گوشی ام را بر داشتم به مجتبی زنگ زدم. خوب آنتن نمی داد. گفتم مجتبی راسته؟ گفت چی؟ گفتم دکتر؟ گفت نمی..د..م..من...بیمار...آره انگ..؛گوشی را از دم گوش ام پایین آوردم دیگر هیچ صدایی را نمی خواستم بشنوم.

احسان دنبال من توی خانه راه می آمد، انگار می خواست من را دلداری بدهد. مثل مرغ پر کنده دنبال لباس بودم. به دیوار مشت زدم. فایده ای نداشت. هیچ چیزی کم و هیچ چیزی زیاد نمی شد. راستی کدام بیمارستان. احسان با گوشی اش صحبت می کند و می گوید ولیعصر.

توی خیابان تند قدم بر می داشتم، باید هر چه زودتر به این شوخی بی مزه پایان می دادم ولی انگار می دانستم اینقدر ها هم شوخی نبود. احسان چند قدم پشت سر من، چند لحظه من را دلداری می داد و بعد چند لحظه مویه می کرد. برای اولین تاکسی دست بلند کردم. یک نفر سوار است، می نشینم جلو ولی هنوز یک نفر جا دارد، گفتم آقا دربست تا ولیعصر. تمام. طاقتم تمام شد. گریم ام گرفت. صدای گریه احسان را از پشت سر شنیدم. باورم نمی شد دارم می روم بیمارستان که جنازه ی دکتر....

 

3

 

توی ویژه نامه هیئت دانشگاه صنعتی شریف برای دکتر، از طرف دکتر عاصم پور استاد راهنمای دکترای دکتر، نوشته بود که «چهارشنبه ي دو هفته قبل پيش من آمد و گزارش کار و ليست مقالاتي که پذ يرش شده بود را ارائه کرد.  تعداد مقالات پذيرش شده به گونه اي بود که ايشان از اين جهت کاملا شايسته دريافت مدرک دکتري مي گرديد. در جلسه گروه هم به اتفاق، ايشان را شايسته دريافت اين مدرک دانستند و حالا بنده به همراه دوستانش باید کارها را جمع بندي و دفاع کنيم.» این یعنی الان دیگر دکتر ما، به حساب شما و دیگران هم دکتر است.

نشسته ام روبری استاد راهنما دکترا علیرضا صفی خانی، می گویم دکتر از پایان نامه های علیرضا بگویید، دکتر می گوید علیرضا پروژه پایانی کارشناسی را با من گرفت، دوره کارشناسی ارشد رفت به سمت مباحث کنترلی و با آقای دکتر الستی پروژه شان را گذراند. دکترا را که با رتبه اول پذیرفته شد، برای استاد راهنما آمد پیش من. این جا دکتر عاصم پور کمی مکث می کند. چقدر علیرضا صفی خانی شبیه دکتر عاصم پور بود. دکتر عاصم پور با صدایی لرزان می گوید آن وقت خیلی خوشحال شدم که من را به عنوان استاد راهنما انتخاب کرده است، ولی انگار من برایش خوش یمن نبودم.....

 

4

 

می گفتیم دکتر شما چت هم می کنید. شوخی بود دیگر. می خندید می گفت خب آره. چشم های ما چهارتا می شد. می گفتیم با کی؟ می گفت با دوست هام که خارج هستند. بعد به هم دیگر می گفتیم می بینی چت کردنش هم با ما فرق دارد.

می دانی سخت ترین چیز در غربت چیست؟ خبر مرگ دوست صمیمی را بشنوی و تو هیچ کاری نتوانی بکنی. فقط می توانی خیره بشوی به صفحه مانیتورت یا به سقف اتاقت و به خودت بقبولانی که همه این ها یک تشابه اسمی است، آن طرف دنیا همه چیز خوب است، علی سفی الان با این شوخی دارد به ریش من می خندد. محمدرضا اعلم روز اول دی سال هزار و سیصد و هشتاد و شش در دانشگاه ام آی تی امریکا باید چنین حالی را تجربه کرده باشد. می نویسد:

« عليرضا، این بچه‌ها امروز با من شوخی می‌کنند. شوخی‌‌های بی‌خنده. ما سر همه‌چیز شوخی می‌کردیم٬ ولی این یکی نه ...

تلفن‌ها که هيچ، پیام کوتاه دکتر جلالی را هم باور نکردم. خبر خبرگزاری ایسنا را هم باور نکردم. از این اسم و فامیل‌ها زیاد است.

علی‌رضا٬ به تلفنت زنگ نمی‌زنم٬ چون اگر گوشی را برنداری ممکن است فکرم هزارجا برود. همین‌جا کنار کامپیوتر٬ روبروی مونیتور می‌نشینم٬ و آن‌قدر می‌نشینم که خودت بیایی٬ مثل قدیم‌ها٬ برایم بنویسی که بچه‌ها شوخی می‌کنند. من امروز هیچ تلفنی را جواب نمی‌دهم. شماها همه‌تان امروز شوخی‌تان گرفته.

علی٬ علی آقا! ما کلی قرار مدار داریم. فراموش که نکرده‌ای؟ ما قرارمان اینست هنوز که برگردیم٬ یک‌بار دیگر٬ دور هم جمع شویم. شرکت بزنیم. کار کنیم. دست در دست هم "نفرین از روی این زمین برداریم و جاش٬ گندم بکاریم".  یادت رفته؟

علی٬ دلواپسم. دست خودم نیست. زود بیا برایم بنویس. می‌دانم می‌آیی. همین‌جا منتظرت می‌نشینم. منتظرت می‌نشینم همین‌طور که سرم را بین دستانم گرفته‌ام و چشمان پردردم را بر هم می‌فشرم. قسم‌ات می‌دهم٬ به جان من نه٬ به جان آن دختر دوساله‌ات٬ زود بیا٬ بیا و بگو که همه‌ی این حرف‌ها دروغ است...»

اما آن هایی که اعلامیه ترحیم سینه ی دیوار دانشگاه را می بینند، جور دیگری خودشان را آرام می کنند. احسان حالا خاطراتی دارد که بیش از حد سنگین اند.

«...يادته از روز اول ترم، بدون استثنا حداقل تا ساعت 2 شب درس مي خوندي و صبح ها موقع نماز، براي بيدار كردنت بايد مواظب حركات كاراته دست و پاهات بوديم؟ يادته اگه بيدارت نمي كرديم چه معركه اي درست مي شد؟ حق داشتي، با اون همه تلاش و كوشش، خستگي امان نمي داد. يادته سر كلاس ها چشمات سرخ و خسته بود؟ يادته خسته از راه مي رسيدي و سفارش مي كردي چند دقيقه بعد، حتي با ريختن آب، بيدارت كنيم و گرنه... و دوباره تا آخر شب به قول خودت توي پيست، اسب! مي زدي؟ يادته مي خواستيم يكي از درس ها رو با استاد ديگه اي بگيريم ولي آموزش دانشكده قبول نمي كرد. تو رفتي پيش استاد دلخواهت و چند روز حسابي كار كردي و يه پروژه تحويلش دادي اونم امضا كرد كه گروه درستو عوض كني؟ يادته كتابا رو لوله مي كردي اون هم از نوع بدون درز؟ چند تا مرجع هم كنارش نورد مي كردي؟ آخراي ترم كه كلي كلاس خصوصي و... داشتي تازه مي فهميدم چرا كتابا رو زودتر مي خوندي. بالاخره ازدواج حتي از نوع دانشجوييش هم خرج داشت....حالا كجايي ببيني خانومت چي مي كشه؟ ببینی بهار، دختر دو سالت چی می کشه؟

يادته آخرشب بعد از اون همه تلاش، تازه نوار زبان گوش مي كردي؟ بعدش هم يواشكي روي تخت بالايي من پرده رو مي كشيدي و نمازشب مي خوندي و خيال مي كردي من متوجه نمي شم. نماز جماعت هم كه ديگه ...ياد نماز جماعت ها و دعاي كميل خوابگاه طرشت به خير. كلاس اخلاق حاج آقا هم كه سر جاش بود.
كسي چه مي دونه در كنار همه اين ها، تمرينات كاراته هم مي رفتي و چند تا مقام كشوري تو مسابقات دانشجويي داشتي. يادته يه دفعه پامو آوردم بالا كه...تو هم كشيدي زير پام و فرستاديم توي كمد و ميز و صندلي. شانست گرفت و گرنه الان تو برام نامه مي نوشتي! شب عيد فطر كه امتحان معادلات فرداش تعطيل شد همه جمع شده بوديم تو اتاق يزدي ها. تو و مهدي هم رفته بودين چايي ها رو خورده بودين و ... وقتي اومدي تو اتاق فقط فهميدم چراغ خاموش شد و صداي كتك! ولي دمت گرم از عهده هفت هشت نفر برآمدي وكسي جرات نداشت بهت نزديك بشه چه برسه به اينكه پتو رو بندازن روت.

بعد از مدتها آخرش كشف كردم كه توي يكي از گروههاي خيريه دانشگاه به بچه هاي خانواده هاي مستضعف، رايگان درس ميده صداشم در نمياره. يادته يكي از بچه هاي برقي سرطان داشت و لبش متورم مي شد؟ از رفت و آمداتون به نظر مي رسيد توي خرجاي شيمي درماني و... كمكش مي كني. خدا رحمتش كنه، بعد از فوتش خيلي به هم ريخته بودي. حالا اونجا چندين برابر كمكهات رو مي گيري. توي اين چند سال بعد از ليسانس مي دونستم اگه شباي احيا بيام مسجد دانشگاه توي آبدارخونه ميشه پيدات كرد. آخه تو بگو كلاس چند تا دكتر به پذيرايي و پخش شير و شيريني شب احيا مي خوره؟ غصه نخور اگه احياي سال بعد زنده باشم به جات كمك مي كنم. خودم كه عددي نبودم ولي هميشه سر كلاسهام، تو و يكي دوتا از هم دوره ايها رو توصيف مي كردم تا دانشجوهاي تنبلي كه دوست داشتن با پول مدرك بگيرن و در عين حال از همه عالم طلب داشتن،حداقل بدونن مي شه اين همه كار كرد و ادعايي هم نداشت. مي شه شبانه روز تلاش كرد و خدمت كرد و بالاترين مدارج علمي رو كسب كرد و دم نزد.

حالا ديگه راحت بخواب علي!ديگه بذار چشماي خسته و سرخت استراحت كنند. بذار بدنت آروم بگيره. ديگه چقدر بي خوابي بكشن؟ حالا ديگه حاصل تلاشهاي بي وقفه رو با تمام وجود درك مي كني و باطن زحمت ها وخدمت ها رو مي بيني. اميدوارم سعادتمند باشي. ما هم تو راهيم دير يا زود بهت مي رسيم ولي با اين كوله بار خالي چه كنيم؟...»

«چه کنیم؟» تمام هنر نویسنده در این جا داستان همین است. «چه کنیم؟» و دیگر حرفی ندارد، گفتم که نویسنده ناشی است. اما یک چیزهایی مانده است که باید گفته شود. داستان است دیگر راه خودش را می رود...انّه لیتقرّب إلیّ بالنافله حتی أُحبّه فإذا أحببته کنتُ سمعه الذی یَسمع به و بصرَه الذی یُبصر به و لسانه الذی یَنطق به و یده التی یبطش بها...بنده ی من به من از طریق انجام نوافل پیوسته به من نزدیک می شود تا جایی که این بنده صالح و سالک محبوب من بشود. حواست اینجاست یا نه؟ تا کنون محبّ من بوده و از این به بعد محبوب من می گردد. زبان او هستم و او با زبان من سخن می گوید، چشم او هستم و او با چشم من می بیند و دست او...

نویسنده ناشی هنوز می گوید«چه کنیم؟»

 

6

 

شهاب که آن گوشه ی محوطه بیمارستان ایستاده و مثل بچه یتیم ها دارد گریه می کند یعنی تمام! یعنی دکتر پَر. شهاب که آن گوشه ی محوطه بیمارستان ایستاده و مثل بچه یتیم ها دارد گریه می کند یعنی تمام! یعنی دکتر پَر. شهاب که آن گوشه ی محوطه بیمارستان ایستاده و مثل بچه یتیم ها دارد گریه می کند یعنی تمام! یعنی دکتر پَر. شهاب که آن گوشه ی محوطه بیمارستان ایستاده و مثل بچه یتیم ها دارد گریه می کند یعنی تمام! یعنی دکتر پَر. یعنی ایحسبو.... نه بنیاد شهید این چیزها را باید بگوید، من باید بگویم انالله و انا الیه راجعون. احساس می کنم باید بروم جلوتر، شهاب را بغل می کنم و زار زار گریه کنم ولی هیچ فایده ای ندارد. می خواهم داد بزنم أیحسبو الذین قُتلوا فی ... نمی توانم. فکر کنم این بار بنیاد شهید آن دنیا یا شاید خود دکتر نمی گذارند. خودم را جا می دهم داخل تورفتگی دیوار بیمارستان، نمی خواهم کسی گریه ام را ببیند. یک نفر آن طرف تر با گوشی اش صحبت می کند.«علیرضا تصادف کرده، پاش شکسته...الانم توی بیمارستانه بابا...آره دخترم...نه حالش خوبه...حالا شما بیایید این جا...» پدر دکتر. یکبار توی نگهبانی دیدمش، دنبال دکتر آمده بود. عجب دلی دارد این مرد. گریه ام بیشتر می شود. تعداد بچه ها هر لحظه بیشتر می شود. هر کسی برای خودش روضه می خواند.

نشسته ایم توی ماشین دکتر عبدی و می خواهیم زودتر از بقیه برویم غسالخانه. مگر شهید غسل... این هم که جز ایحسبو هاست. گوشی ام زنگ می خورد. مهدی یوسف زاد. مهدی... انگار بغض هایم منتظر بهانه ای بودند، چه بهانه ای بهتر از مهدی! سلام و بعد فقط گریه، گریه و گریه. دکتر عبدی مشغول تعریف کردن است.

-        من را که دید آمد طرفم، دم اتاقم بودم. خیلی خوشحال بود....گفت خدا بهم یک دختر داده، اسمش را گذاشتم بهار...

دکتر عبدی بهار را یک جوری می گوید. مثل اینکه قبلش یک نفس عمیق کشیده باشد و بهار را با بیرون دادن آن با تمام وجود ادا کند. بهار از عمق وجود. بهار بهار بهار....سال دگر این دشت بهار از که بجوید؟/ ای رایت رویان بهاران که تو بودی  

گوشی ام زنگ می خورد. سید حسین حسینی. انگار بغض هایم منتظر بهانه ای بودند، سلام و بعد فقط گریه، گریه و گریه. دکتر عبدی مشغول تعریف کردن است.

از ماشین پیاده می شوم. گوشی ام زنگ می خورد. رضا سوری. به بغض هایم فرصت نمی دهد. می گوید علی ما کی را از دست دادیم؟ دیگر گریه نمی کنیم. زار می زنم. زار...

هنوز داری فکر می کنی که چرا حالا شهید؟ می گویی مگر شهید شدن به همین راحتی است؟ تو دیگر چه خواننده ای هستی! نخوان بقیه اش را خب.

 

9

 

می گفت تنها درسی که توی این دانشکده به من ندادند معارف و ریشه های انقلاب بود. بهترین راه حل برای اینکه به یک استاد جوان و تازه کار که کله اش داغ است و معتقد است که می شود در دانشگاه کارهای بزرگی انجام داد، بفهمانی که دنیا دست چه کسی است، این است که بیاندازی اش در یک کلاس 100 نفره که از ترم آخری تا ترم دومی هم در آن باشند. آشی بشود با ده وجب روغن. آن هم تازه ترم اول تدریسش. می گفت بعضی از دانشجویان هم سن خودم بودم. اصلاً همه این قصه ها و آن کنج آزمایشگاه سرد هیدرولیک را عزلت نمودند و جدا شدن راه دکتر از بقیه به همین جا ها بر می گشت. به این جا که نه تنها در آن کلاس 100 نفره کم نیاورد بلکه به جایی رساندنش که می گفت اگر از در بیرونم کنید از پنجره بر می گردم. ملتفتی که؟ قاف قصه همان بود که دکتر بالای ورقه های امتحانی اش می نوشت. چو از او گشتی همه چیز از تو گشت/ چو از او گشتی همه چیز از تو گشت

کلاس که تمام می شد لشکری از پاچه خواران اعظم و دستمال یزدی به دستان شیرین زبان و خرخوان های ساعی و مشروطی های گردنکش جایی برای دنبال استاد دویدن پیدا نمی کردند. آخر هیشه بودند بچه هایی که درس با دکتر نداشتند ولی دوست داشتند در کنارش باشند. تا شاید هدایت شوند... و آنان که در راه ما کوشش می کنند محققاً به راه های خویش هدایتشان می کنیم؛ و خدا با نیکوکاران است...  

 

10

 

نشسته ایم روبروی پدر دکتر. برادران دکتر هم هستند. تا این جای قضیه چشم های همه(به جز خودم چون تنها جایی است به گمانم که قادر به تماشایش نیستم) سرخ و اشک آلود است ولی همه خود را نگه داشته اند. می گوید برای این بچه بعد از مادرش که هنوز هفت هشت سالش بود، هم پدر بودم و هم مادر. گرفتی که از هفت هشت سالگی. محمدرضا اعلم می نویسد:

 «نمی‌دونم چرا این صحنه این‌جور جلوی چشمم مونده، بعد از این همه سال ... نمی‌دونم چرا این‌قدر برام آشناست.

یادت میاد؟، اون شب خنک تابستون، نشستی و گفتی و گفتی. اولین باری بود که صدات می‌لرزید. مهتابی ضعیف راهرویِ زیرزمین را یادت هست؟ و تو که پشت به درِ نيمه‌بازِ زیرزمین نشسته‌ بودی، و سایه‌ات- پشتِ نورِ مهتابيِ راهرو - صورتم را می‌پوشوند. شاید هم مخصوصا اون‌طور نشستی که صورتت را نبینیم. چرا همه‌چیز این‌قدر دقیق توی ذهنم مونده…؟

***

 گفتی از همون شب دوردست. همون شب عروسی. صدای بلند و در هم پیچیده‌ی حرف زدن مردها. صدای خنده‌های بلند. سروصدا و جیغ بچه‌ها. هم‌همه‌‌ی زن‌ها. بچه‌های فامیل که حالا همه دورِ هم هستند و کسی هم کاری به کارشون نداره، بازی، بازی، بازی. عده‌ای هم که با عجله این‌طرف و اون‌طرف می‌روند...

اصغر‌آقا بلند داد می‌زنه: علی، عمو برو اون سطل قرمز را از کنار در خونه بیار تو، زشته جلو مهمونا. جلوی در عموحسین یه قابلمه هم می‌ده دستت که ببری توی آشپزخونه ...

مهمون‌ها ‌مهمون‌ها مهمون‌ها... پسرهای مریم خانوم و بچه‌های خاله مهناز...

وای که چه خبره امشب ...

***

اصغرآقا می‌گه که بقیه‌ی عروسی خونه‌ی عمو حسینه. خونه‌ی عموحسین اون‌طرف جاده است. همون‌جاده‌ای که بابا هر روز کنارش برای اتوبوس‌ها دست بلند می‌کنه تا یکیشون اون‌را ببرند تا شهر. همون‌ جاده‌ای که از دور دورها میاد و تا دور دور ها می‌ره. جاده‌ای که هیچوقت به آخرش نرسیدی، حتی اون روزی که با دوچرخه‌یِ ناصر نصف روز را رکاب زدی، حتی اون روز که سوار اتوبوس شدی. همون جاده‌ای که باعث می‌شه تو تنهایی نتونی بری خونه‌ی عمو. بابا گفته همیشه باید با مامان بری ...

حالا همه راه افتاده‌اند، مردها صلوات هم می‌فرستند. زن‌ها هلهله می‌کنند. بچه‌ها هم از این‌ور جمعیت به اون‌ور جمعیت ...

 شب خنک تابستون، صدایِ بلندِ حرف زدنِ زن‌ها. از دور لباس سفید عروس را می‌بینی. بچه‌ها دور و برت هستند. هرکسی داره یه حرفی می‌زنه. یکی با داماد دست داده، عروس خانوم به اون یکی شاباش داده. مشت اون یکی از شیرینی پره ...

نزدیکی‌های جاده‌ای، زمینِ خاکی، گرد و غبار، تاریکی. جمعیت در امتداد تیر‌های چراغ‌ برق حرکت می‌کنه. چراغ‌‌ برق‌هایی که با نور زرد کم‌رنگ مسیر خونه تا جاده را روشن می‌کنند.

...

همهمه‌ی مردم، هلهله‌ی زن‌ها، عروس خانوم دیگه باید رسیده‌باشه خونه‌ی عموحسین. تو و بچه‌ها و یه سری آدم بزرگ‌ها هنوز از جاده نگذشتید... خیلی چیز دیگه‌ای یادت نیست ...

صدای خیلی بلند بوق ... صدای جیغ زن‌ها ... صدای ترمز ...

نه حتی یک صدای برخورد. یک لحظه سکوت ...

دوباره صدای جیغ زن‌ها، این‌بار نه جیغِ ترس. مردها که حالا می‌دوند. صدای بلند بلند فریاد زدن مردم ...

صورت مردی که با عجله از کنارت رد می‌شه را توی نور زرد تیر چراغ می‌بینی. چشمهاش یه جوری بزرگ شدند که ازش می‌ترسی.  همه دارند می‌دوند جلو، همه جلو را نگاه می‌کنند…

یکی از بچه‌ها داره بلند بلند فرياد می‌زنه. حرف‌هایی می‌زنه که تو نمی‌دونی یعنی چه: "تصادف شد. دیدید بچه‌ها؟ دیدید چه‌طوری زد؟"

به دهنش نگاه می‌کنی که هی کلمه‌ی تصادف را تکرار می‌کنه. تو نمی‌دونی تصادف یعنی چه٬ ولی از لحن حرف زدنش می‌فهمی که تصادف چیز خوبی نیست. بچه‌ها دیگه باهات حرف نمی‌زنند. سرت را می‌گردونی طرف پسرخاله‌ات. اون می‌خواد بره جلو. مثل اینه که داره گریه می‌کنه. ترسیده. با دستت روی شونه‌اش می‌زنی. اصلا نمی‌فهمه. راهشو بین مردم باز می‌کنه و می‌ره جلو...

کنار جاده٬ به جز نور دوسه تا ماشین که چندجا را روشن کرده٬ همه چيز تاریکه. زمینِ خاکی زیر پاهات نرمِ نرمه. دور و برت زود خالی می‌شه. بچه‌ها همه رفتند جلو. چند تا آدم بزرگ به سرعت دارند میاند. اون‌‌ها اصلا تو را نمی‌بینند. قدم‌هات را کمی تند می‌کنی. تنهایی آزارت می‌ده. نگاهت را به اطراف می‌اندازی تا آشنایی پیدا کنی. ولی کسی آشنا نیست. مامانت را صدا می‌کنی ولی صدات توی هم‌همه‌ی مردم گم می‌شه. می‌ری بسمت زن‌ها. چادرهای سیاه، چادرهای رنگ وارنگ. زن‌ها جیغ می‌زنند و گریه می‌کنند. یه عده باید اون‌‌طرف جاده باشند. یه مردی راهشو از بین زن‌ها باز می‌کنه و سریع می‌ره جلو. صدای ماشین‌های ایستاده را می‌شنوی. چشمت جایی را نمی‌بینه. قدت کوچکتر از اونی هست که بین این همه آدم چیزی ببینی. توی چادر‌ها دنبال چادر مادرت می‌گردی. چادر سفید با گل‌های درشت. پیش خودت فکر می‌کنی حتی بوی چادر مادرت را هم می‌شناسی. شروع می‌کنی چادر‌ها را بو کردن. دلت شور می‌زنه. یه چادر سفید می‌بینی. گوشه‌ی چادر را تو مشتت می‌گیری و می‌کشی و بلند داد می‌زنی: مامان ...

نه یه زن دیگه‌است. داره گریه می‌کنه و بلند بلند یه چیزایی می‌گه. بعد دست‌هاش را بلند می‌کنه و روی سرش می‌گذاره. یه حس بدی داری. یه حسی که قبلا نداشتی. حالا دیگه واقعا تنهایی. دلت می‌خواد گریه کنی. نمی‌دونی، یه جوری ته دلت خالی شده. کبری خانوم را می‌بینی. بلند صدا می‌زنی: "کبری خانوم کبری خانوم!". کبری خانوم داره با دستهاش توی سرش می‌زنه و گریه می‌کنه. اون هم تو را نمی‌بینه. صدات را هم نمی‌شنوه. بین زن‌ها حرکت می‌کنی. صدات کم‌کم بلند و بلندتر می‌شه، حالا شاید، گریه هم بهش اضافه شده باشه. مامانت را صدا می‌کنی. مامان ... مامان ...

 می‌خواهی برگردی خونه. از عروسی خوشت نمی‌آد. بابا کجاست. پس چرا هیچ‌کس نیست. این‌یکی چادر را که کنار بز‌نی دیگه جلوت زنی نیست. مردها ایستاده‌اند. توی نور چراغ جلوی اتوبوس، خط کنار جاده را تشخیص می‌دی. یه‌کم می‌ری جلو. مرد‌ها را نمی‌شناسی. چندتایی با هم دیگه دارند یه چیزی را جابه‌جا می‌کنند. اتوبوس دور ایستاده و چراغش روشنه. مسافر‌های اتوبوس هم پیاده شدند. با دستت بین مردهای قدبلندی که قد تو حتی به کمرشون هم نمی‌رسه راه خودت را باز می‌کنی. مردها دارند با همدیگه بلند بلند حرف می‌زنند. کسی تو را نمی‌بینه. شاید داری گریه می‌کنی، شاید هم مبهوتی، نمی‌دونی چه‌کار می‌کنی.

یکی دو قدم دیگه که بری جلو، یه چادر گل‌دار با گل‌های درشت قرمز را می‌بینی، درست عین اون چادری که مامان داشت...

چادر روی زمین پهن شده،سرت داغ می‌شه...

...

هرچی دیگه از اون شب یادته، همشون قرمزند. یک قرمز تیره. همه‌چیز فکر می‌کنی قرمز بود، و سیاه. همه‌ی تصویرها. چادر را که دیدی، نور چراغ اتوبوس هم قرمز شد. دنیا قرمز شد. یک قرمز تیره‌یِ تیره. شاید اونشب رنگ دیگه‌ای بود، شاید بعدها قرمز شد. ولی هرچی الان یادته یا قرمز بود یا سیاه ...

شبِ تاریک‌ِ تاریک. نورِ چراغِ اتوبوس که کنار جاده را روشن می‌کرد. چادر گل‌دارِ روی زمين پهن شده. مامان را نمی‌بینی. چند قدم جلوتر توی تاریکی یکی افتاده، پاهاش به طرف توست. می‌ری جلوتر که صورتش را ببینی، ولی بالاتر از دوتا پای بهم چسبیده چیزی نیست. بر می‌گردی و یک نگاه دیگه به پاها می‌اندازی. دامن مامان را می‌شناسی. با یه لحنی- که نمی‌دونی داری مامانت را صدا می‌کنی یا داری به بقیه می‌گی - داد می‌زنی: مامان ...

 دست‌های قوی مردی تو را به سرعت از روی زمین بلند می‌کنه. مرد با دستش، صورتت را محکم روی شونه‌اش فشار می‌ده. سرت را از بین دست‌هاش بیرون می‌کشی و به صورتش نگاه می‌کنی. عمو حسینه. صورتش ترسناک شده. بهش می‌گی: عمو، مامانم اونجاست. خودم دیدمش. عمو حسین تو را محکم توی بغلش فشار می‌ده و در حالی‌که نفس‌نفس می‌زنه می‌گه: الان می‌ریم خونه، نگران نباش، هیچ‌چی نشده...

اون‌قدر بزرگ نیستی که بدونی چی‌شده ولی به اون اندازه هم بزرگ شدی که بفهمی یه اتفاقی افتاده. تلاش می‌کنی صورتت را به عقب برگردونی و مامان را ببینی. عمو محکم تو را گرفته.

 صدای آژیر را یادت میاد، نور قرمز چراغ آمبولانس را هم زیرچشمی دیدی. عمو همون‌طوری بسرعت راه می‌ره...

  عمو تو را می‌گذاره روی صندلی جلوی ماشینِ محمد پسرش. توی ماشین، دخترعموهات هم هستند. عمو به محمد می‌گه بچه‌ها را بگذار خونه و زود برگرد...

...

خونه‌ی عمو هستی. داداش کوچیکت رضا هم اونجاست. اون خیلی بچه‌است، با شیشه باید شیر بخوره. دخترعمو شیشه‌ی شیر رضا را میاره. به دختر عمو می‌گی می‌خواهی بری خونه. حالت حرف زدنت مثل التماسه. دختر عمو که چشمهاش از گریه سرخ شده می‌گه که باشه، بابات بیاد باهم می‌ریم. می‌ره و برات شیرینی هم میاره. شیرینی را نمی خوری. نمی‌تونی چیزی بخوری ...

نمی‌دونی ساعت چند بعد از نصف شبه. تو خوابیدی. چراغ اتاق بزرگی که توش هستی خاموشه. ولی می‌دونی که همه بیرون بیدارند. بعضی وقت‌ها صدای حرف زدنشون را می‌شنوی. رضا داداش کوچیکت را روی سینه‌ات گذاشتی. رضا خوابه. صورتش را چسبونده به سینه‌ات. چقدر صورتش داغه…

صورتِ داغ رضا.... هنوز هم خوب یادته.... چقدر صورت رضا داغ بود. و تو به این فکر می‌کردی که چرا صورت مامان را ندیدی. سوالی که هیچوقت جرات نکردی از بابا بپرسی...

****

 بعد برام از دفتر خاطراتت خوندی:

 "... بابا می‌گه که مامان رفته یه جای خوب، مثل بهشت. حرفهاش یه جوریه، مثل حرف‌هایی که توی قصه‌ها می‌زنند. بابا می‌گه که تو دیگه مرد شدی. تو اینا را خوب باید بفهمی. مامان دیگه بر نمی‌گرده پیش ما. بابا می‌گه داداشت رضا خیلی بچه‌است. می‌گه نباید بگذاری بفهمه مامان نیست. می‌گه باید سعی کنی هرکاری مامان براش می‌کرد را براش بکنی. من، شب‌ها، رضا را روی سینه‌ام می‌خوابونم. صورتش همیشه داغه. خواب که بره می‌گذارمش توی تختش.

دیروز بعد از ظهر خیلی گریه می‌کرد. دو ساعت، شاید سه ساعت توی بغلم بود. براش قصه گفتم، همون قصه‌هایی که مامان می‌گفت. دو سه تا بیشتر بلد نیستم، ولی هرکدوم را دو سه بار گفتم. رضا خیلی بچه‌است اصلا نمی‌فهمه که من یه قصه را دوبار گفتم.

وقتی رضا بغلم بود با خودم فکر می‌کردم درسته که من دیگه مرد شدم، ولی چقدر دلم می‌خواست مامان میومد و من را هم یه کم بغل می‌کرد. بابا گفته وقتی که رضا پیشمه حتی به مامان فکر هم نکنم. دیروز وقتی رضا خوابش برد، گذاشتمش توی تختش و رفتم توی دستشویی. اون وقت به مامان فکر کردم، خیلی فکر کردم، به دست‌های گرمش، به بوی لباس‌هاش، به ناخن‌های پاش که حنا می‌بست، به اون روزهایی که می‌نشستیم و انار دونه می‌کردیم، به قصه‌هاش، به صداش وقتی منو صدا می‌کرد.... کاش بازهم منو صدا می‌کرد. خیلی دلم گرفت. اون‌وقت گریه کردم. خیلی گریه کردم. اون‌قدر که لباسم خیس شد.

گریه‌هام که تموم شد رفتم دست و صورتم را چند بار شستم که بابا که اومد نفهمه من گریه کردم. آخه بابا می‌گه، مرد هیچ‌وقت گریه نمی‌کنه. رضا که گریه می‌کنه بچه‌است. من به خدا نمی‌خواستم گریه کنم فقط دلم تنگ شده بود. اشک‌ها خودشون اومدند ...

...

کاش یکی به من می‌گفت چرا من صورت مامان را ندیدم..."

***

یادت میاد اون شب خنک تابستون را ؟

مهتابی ضعیفِ راهرویِ زیرزمین را خاطرت هست ؟

و تو که پشت به درِ زیرزمین نشسته‌ بودی، و سایه‌ات- پشتِ نورِ چراغِ مهتابی-  صورتم را می‌پوشوند...

یادت میاد صدات می‌لرزید...؟

***

اون شبی که اين‌ها را برام تعريف کردی، تا صبح نخوابيدم.»

 از این جای قضیه به بعد از چشم های بقیه ... نمی دانم آخر انگار همه چیز را از پشت شیشه باران زده می بینم.

 

11

 

برادرش می گوید علیرضا دکتر بود و من نبودم، حسرت یک بار کلاس دکترا گذاشتن را به دل ما گذاشت. حسرت یک بار کلاس....

راستی دکتر فلانی شما چند عدد مقاله در ژورنال های معتبر دنیا داشتید، ببخشید یعنی چندین عدد مقاله یا شما دکتر بهمانی پروژه خودرویی که حتی می توانست پرواز کند و روی آب هم ملق بزند همانطور که از پوسترهای اتاقتان مشخص است کار شما بود دیگر. دکتر چه چهانی شما هم که همش داشتید دانشجو تربیت می کردید و دانشگاه را توسعه می دادید با این همه کار دکتر هم بودید. دکتر قه قهانی شما هم که اِن سال است خارجه بودید و اصلاً حتی باید به شما بگوییم Dr به جای دکتر. فقط این مهندس(دکتر ما را می گوید) صفی خانی طفلک نتوانست دکترایش را بگیرد. دانشجوی مستعدی بوده است حکماً، حیف شد. ریا نشود اگر چندین سال دیگر هم تلاش می کرد می توانستیم شب با خیال راحت سر بر بالین بگذاریم که جوان های مستعدی می خواهند جای ما را بگیرند. حیف شد اگر ده سال دیگر آمده بود این دانشگاه شاید می توانست جای ما را بگیرد ولی الان که خودتان می دانید نمی توانست از پس وظایف ما بربیآید. پیش خودمان بماند چندتا از این دانشجویان احساسی رفته اند امضا جمع کرده اند که چی؟ اسم ساختمان اقبال آشتیانی را عوض کنیم و بگذاریم ساختمان دکتر صفی خانی! اصلاً شما می دانید اقبال آشتیانی که بوده است؟ می دانید چه خدماتی کرده است. فکر کرده اید اسم ساختمان را عوض کردن به همین راحتی است؟ باید در شورای اداری دانشگاه تصمیم گرفته شود... بگذریم جوانی است و شور احساسات، در کشور ما هم که مرده پرستی رسم است. ما هم گفتیم که یک سالن ورزشی می خواهیم بسازیم، از این طرح های امام زمانی! در شورای فرهنگی تصویب می کنیم اسمش را از همین امروز بگذاریم دکتر صفی خانی، اتفاقاً شنیده ام که مرحوم ورزشکار هم بوده اند؛ وگرنه اقبال که خودتان می دانید چه شخصیت بزرگی بوده است. راستی جناب آقای دکتر اقبال که بود؟ گفتم که شخصیت بزرگی بود دیگر.

انگار همان روز است که سر کلاس با دکتر بحث می کردیم. آخر بحث گفت ببینید بچه ها امام علی(ع) اگر اشتباه نکنم یک حدیثی دارد با این مضمون که وقتی به شما یک کاری، پستی، مقامی پیشنهاد شد تا وقتی مطمئن نشدید در تمام عالم کسی بهتر از شما نمی تواند انجامش بدهد، آن را نپذیرید... دِ خُب همین کارها را کردی، همین حرف ها را زدی، همین دلبری ها را کردی که حالا در حسرت این مانده ایم که روز معلم برایت بزرگداشت بگیریم. (راستش مجوزش را ندادند، آبروداری باید کرد)

 

12

 

روزی که رفتی عرفه بود. مستحب است که روز عرفه به بیابان بروی و دعای عرفه بخوانی. دعا چند نوع است لسانی، ذهنی، قلبی و بعضی وقت ها عملی. ماشین دانشگاه کجا تصادف کرد؟... روزی که رفتی عرفه بود. مستحب است که روز عرفه... روزی که به خاک سپردنت عید قربان بود. مستحب است در این روز نماز عید بخوانی و قربانی بدهی. نماز میت را که برایت خواندند، مانده بود قربانی... اما این بار میشی نیامد از آسمان. این بار تیر خود را به حلقوم تشنه اصغر(ع) رساند، این بار علی اکبر(ع) ... این بار کمری شکست از غم برادر. این بار دختری برای پدر.... روزی که به خاک سپردنت عید قربان بود. مستحب است در این روز... روزی که، یعنی شبی که نوستن این داستان هم تمام می شود شب شهادت حضرت فاطمه (س) است...

 

گويي مرگ بر غير ما نوشته شده ، و حق بر غير ما واجب گرديده و گويا اين مردگان ، مسافراني هستند كه به زودي باز مي گردند در حالي كه بدن هایشان را به گورها مي سپاريم و ميراثشان را مي خوريم. گويا ما پس از مرگ آنان جاودانه ايم! آيا چنين است كه اندرز هر پند دهنده اي از زن و مرد را فراموش مي كنيم و در حالي كه نشانه ی تيرهاي بلا و آفات قرار گرفته ايم؟

 

حکمت٢٢1 نهج البلاغه

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت0:0توسط علی |