تبليغاتX
طسم داستان



و تو تکثیر می شوی

 

 

کاری به بودنت ندارند، به سکوتت، به خروشت، به شعورت، به حدودت، به ... کار دارند. بودنت را می توانند انکار کنند، حتی فریادت را، ولی فکرت را نه! تو وقتی فکر می کنی خطرناک می شوی، تو وقتی آن گونه که آن ها نمی خواهند فکر می کنی خطرناک می شوی. تو وقتی با دنیای بیرون تماس پیدا می کنی، تو وقتی چیزی را حس می کنی که در قاموس آن ها نمی گنجد نگران کننده می شوی.

از همان لحظه که از بودن به ماندگاری می رسی، تمام دستگاه عریض و طویل شان به کار می افتد تا ریشه ات را بخشکانند، که در این دشت تنها گیاهی حق ریشه دوندان دارد که سرسپردگی اش به انجماد، به ارتفاع پست، به فساد تدریجی، به گسترش در سطح و انکار عمق را ثابت کرده باشد. و تو وقتی می اندیشی می خواهی سطح را بشکافی و به عمق بروی و همین است که آژیرهای خطرشان را به کار می اندازد. بلندگوهایشان عربده می کشند، مامورانشان تو را دستگیر و سپس قضات شان تو را به دلیل زیرپا گذاشتن خطوط قرمز به کویر تبعید می کنند. جایی که دیگر حتی اگر بخواهی هم نتوانی از سطح بگذری.

اما تو در کویر سرسخت تر می شوی، یاد می گیری حتی در بخیل ترین زمین، در خشک ترین هوا، در سخت ترین سطوح چگونه رشد کنی و محیط را تغییر دهی، یاد می گیری که چگونه در کویر یک تنه می توانی یک آبادی را در مقابل طوفان وحشی شن محافظت کنی. یاد می گیری زندگی وقتی ارزش پیدا می کند که مرگ برایش دام پهن کرده باشد. وقتی زیستن معنا می دهد که مرگ معنا پیدا کند. تو دیگر سایه و آب نمی خواهی. تو دیگر خنکی و خواب نمی خواهی، تو حالا مرگ سراب را می خواهی، تو حالا ستیز آفتاب را می خواهی. تو فهمیده ای که می توانی سایه شوی، آب شوی، خنکای خواب شوی، می توانی کویر را گلستان کنی. دست به کار می شوی. ریشه می دوانی. تکثیر می شوی، نسل پشت نسل و تو می شوی ما، می شوی شما، می شوی آن ها.... و تو باز هم خطرناک می شوی.

این داستان هزاران بار در تو ضرب می شود و تکرار، و تو آنقدر سرسخت شده ای که دیگر نه می شود انکارت کرد، نه تبعیدت و نه خاموشت و آن ها روزی این را خواهند فهمید، روزی که دیگر غروب کرده اند و تو طلوع خواهی کرد آن روز...

الیس به صبح قریب؟!

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت0:0توسط علی |
دیر وقت است

 

 

یعنی قرار است تا آخرش همین شکلی بماند؟ تلخ، ترش، ...

لب هایم را روی هم فشار می دهم، توی ذهنم مرور می کنم همه چیز درست می شود یک روز، حتی اگر آن سر دنیا باشی. حتی اگر تمام راه ها را رفته باشی و به بن بست رسیده باشی، حتی اگر خیلی وقت باشد مرده باشی.

لب هایش را گاز می گیرد، توی ذهنش مرور می کند درست می شود؟ درست! چی درست می شود؟ نه هیچ چیزی هیچ وقتی درست نمی شود! هیچ وقت این پل هایی که داری هی تند و تند پشت سرت خراب می کنی دوباره ساخته نمی شود، هیچ وقت یک آدم مرده دوباره زنده نمی شود! هیچ وقت فرصت جبران پیدا نمی کنی!

چشم هایم را می بندم، توی ذهنم زمزمه می کنم، مگر می شود هیچ وقت نشود؟ خودش گفته است حتی اگر یک روز از عمر تو مانده باشد من حاجتت را اجابت می کنم، خودش گفته است هر چه می خواهی بشوی بشو فقط نا امید نشو! خودش گفته است هر وقت از ته دل بخواهی برت می گردانم به جایی که باید باشی، خودش گفته است که از او نباید انتظارهای کوچک داشته باشم!

سرش را به دیوار تکیه می دهد، بغض گلویش را قورت می دهد، چند ثانیه ای فکرهای پراکنده می کند، نگران حال کسی است انگار، یاد تلفنی می افتد که باید یک ساعت پیش می زده و نزده، بعد دوباره بر می گردد به ذهنش، بلند بلند فکر می کند، خب اگر همه ی این هایی که گفته برای دل خوشی باشد چی؟ اگر هیچ وقت به قول هایش عمل نکند چی؟ نه!... نه اگر وقتی به قولش عمل کند که دیگر فایده ای نداشته باشد چی؟ فکر کرده ای به آن؟ می خواهی هی بدوی هی بدوی برای چند سال؟ چند ماه؟ چند هفته؟ چند روز؟ چند ساعت؟ چند دقیقه؟ چند ثانیه؟ این همه خرج می کنی آخرش چی می خوای بخری؟

سرم را می اندازم پایین، درست بین بلندی زانوهایم، اول خوب فکر می کنم، دو دوتا می شود چهارتا، حداکثر شصت سال می شود بیست و یک هزار و نهصد روز، بیست و یک هزار و نهصد روز می شود یک میلیارد و هشتصد و نود و دو میلیون و صد و شصت هزار ثانیه، یک میلیارد و هشتصد و نود و دو میلیون و... برابر است با یک ثانیه بعلاوه انتگرال تو از صفر تا او، بعد شروع می کنم زیر لب زمزمه کردن، او که به قولش شک نباید کرد، این را هم خودش گفته است، می ماند ... حتی اگر آن ثانیه ی آخر عمرم هم به قولش عمل کند کافی است، حاضرم بدهم همه ی عمرم را و همه چیز درست شود! فقط ترسم از یک چیز است، می دانی ترسم از چیست....

رویش را برمی گرداند، فریاد می زند، آره می دانم، ترست از خودت است، از بی ایمانی ات به آن چه ایمان داری، به آن چه ایمان دارم، قول او  را بلاشک می پنداری، بعد آخرش می گویی می ترسی. می دانم ترست از چیست، نترس!... نترس! من سر قولم می مانم، حتی برای آن یک ثانیه ای که می خواهی ببریم زیر انتگرال، حتی برای آن یک ثانیه که حساب نکردی برابر است با دوتا یک میلیارد و هشتصد و نود و دو میلیون و صد و شصت هزار ثانیه! یا شاید هم سه تا یا شاید ده تا یا شاید هم بیشتر... هیچ وقت ریاضی ات خوب نبود علی، هیچ وقت!

شانه هایم به تکان تکان افتاده است، با صدای لرزان می گویم، قول می دهم ریاضی ام خوب شود، قول می دهم همه چیز درست شود، قول می دهم....

دست هایش را می گذارد روی شانه هایم، قول نده، قول...نده! فقط اونه که می تونه قول بده و به قولش عمل کنه! برو...برو هر کجایی که دوست داری، برو همه ی سعی ات را بکن شاید ثانیه آخری باشد، برو فقط... فقط نترس! خب؟ نترس! من منتظرت می مانم تا همان ثانیه، حتی اگر هیچ چیزی درست نشود چون از او قول نگرفته ام همه چیز را درست کند. می دانی ... من از او قول گرفته ام که به قول هایی که به تو داده است عمل کند. حالا برو دیگر، دیر وقت است.

شانه هایم سرد می شود، ژاکتم را می پوشم، برق ها را خاموش می کنم، قفل در را می زنم، از پله ها می آیم پایین، ساعت ۱۲ شب است، هوا سرد است، دیر وقت است.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت0:0توسط علی |
تخیل مکالمه ای
 

 cattier bresson

 

نویسنده ی دوست داشتنی ما، جوان بود و خام. نوشتن را دوست داشت، خلق کردن را دوست داشت، دنیای زیباتر ترسیم کردن را دوست داشت، وصف جهان بی حد و مرز را دوست داشت، رقص قلم روی کاغذ در نیمه شب را دوست داشت، شاعرانه نوشتن را دوست داشت، همه ی این ها را دوست داشت، توانایی شان هم داشت ولی....

نویسنده ی دوست داشتنی ما، دنیایش را دوست نداشت. همیشه با خود می گفت این دنیا همه خوشی ها را از من گرفته و هر چه غم و مصیبت بوده را نصیب من کرده است. اتفاقاً دنیا زیاد روی خوشی هم به نویسنده جوان ما نشان نداده بود ولی او هم انتظارات بیش از حد(و معمول در میان جوانان)ی داشت. نویسنده جوان ما خیلی فکر کرد که چطور می تواند انتقام خود را از این دنیا بگیرد ولی به نتیجه ای نرسید.

ولی نویسنده جوان ما با همه ی سرخوردگی اش، نا امید نبود. گاه گاه داستان های زیبایی می نوشت که نشان از جریان زندگی در ذهن او بود، آن هم زندگی ای زیبا و با طراوت. البته باید به این نکته هم اشاره کنیم که نویسنده ی جوان ما از بی طراوت ترین حادثه و رخداد، صحنه ای پر از شادابی و زندگی تصویر می کرد. بعضی می گویند این خود نشانی از توان به وجود آمده در نویسنده به خاطر شرایط سخت زندگی اش بوده است، تایید نمی کنیم این حرف را. خلاصه این که نویسنده ی جوان ما توانا اما بی طاقت و خام بود. تا این که....

 قبل از تکمیل تا این که... به یک نکته حائز اهمیت برای این نوشته باید اشاره کنیم تا در حق نویسنده دوست داشتنی مان اجحاف نشود.  از همان ثانیه اول که بشر به قدرت خلق کردن اثر هنری و غیر هنری پی برد، در دامی افتاد که تا همین ثانیه ای که شما این نوشته را می خوانید نتوانسته است از آن بیرون بیاید. ما دوست داریم اسم این دام را جنون خالق بنامیم، جنونی که سرچشمه اش تفکر، تخیل و تحیر است. «گویند پدر انسان، حضرت آدم علیه السلام نخستین کسی بود که شعر سرود و این اتفاق بزرگ هنگامی افتاد که او از ملکوت بهشت به ملک زمین تبعید گشته بود و در هجران آن مقام نخستین شعر از زبانش جاری شد.( بحار الانوار، ج ۷۹ ص) » دامی که دام نبود سکوی پرتاب بود، که از غم هجران شروع شد و وقتی آدمیان ِبعد گذشته خود را فراموش کردند، به خلق دنیایی زیبا، افسانه ای و به دور از واقعیت انجامید. در حقیقت آدمیان وقتی نتوانستند این غم هجران را هضم کنند، سعی در کتمان آن با خلق دنیایی جدید داشتند. وقتی نتوانستند صبوری را تمرین کنند که این چند روز دنیا آخری دارد، و تمام غم ها و کمبودهای زمانه از دوری است و قرار است روزی جای دیگر جبران شود به دنبال مسکری گشتند و چه خوب آن را در قدرت خلقت پیدا کردند. فتبارک الله احسن الخالقین!

نویسنده های زیادی بوده اند که خودکشی کرده اند، مجنون شده اند، کارشان به روان پریشی کشیده است، از مردم متنفر شده اند، نویسنده های زیادی هستند که ناخواسته شخصیت های داستانشان آن ها را خورده اند، بلعیده اند و باز هم متوجه نشده اند ولی نویسنده ی دوست داشتنی ما مثل هیچ کدام از آن ها نبوده است. نویسنده ی دوست داشتنی ما...

خب تا این که نویسنده ی ما یک روز به این نتیجه مهم و نه چندان خوشایند رسید که می تواند دنیایی خلق کند زیباتر از دنیای خودش، با یک تفاوت بزرگ با دنیاهای این شکلی ای که قبل از این خلق شده اند! و آن هم این که نویسنده ی ما تصمیم گرفت خودش هم بشود یکی از شخصیت های داستانش و این داستانش و واکنش مخاطبانش باشد که داستان زندگی اش را تغییر دهد! همه چیز به خوبی پیش می رفت؛ هر روز یک دوست نداشته ی جدید، یک خاطره زیبای نداشته جدید، یک توانایی نداشته جدید، یک اتفاق و حادثه دلنشین و گاهی برای نمک ماجرا غیر دلنشین جدید، هر چند وقت یک بار یک عاشق و یا معشوق جدید... حتی گاهی بر اساس اتفاقی چند شخصیت که دیگر نیازی به آن ها نبود حذف می شدند و موقعیت های جدید خلق می شد. بله! همه چیز به خوبی پیش می رفت، دنیایی جدید با همه ی آرزوهایی که یک انسان دلش می خواهد داشته باشد. ساختار داستان نویسنده ی جوان ما که به علت گره خوردن با جریان زندگی بسیار پویا بود روز به روز سترون تر می شد. روز به روز شاخه و برگ این داستان زیادتر می شد، اما ای بی خبر چه نشسته ای که....

.....

پاییز 1387

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت0:0توسط علی |
همه چیز از تو گشت

 

پیش نوشت:

مثل تکه ذغالی که بازی بازی بکنی با آن تا سرد شود،... من هم این روزها دست دست می کنم این خاطرات را، جلو عقب شان می کنم تا آخر سر فراموش شوند، محو شوند همه شان.

ولی نمی شود، نمی روی. هستی بیشتر از همیشه، بیشتر از روزهایی که بودی. بیشتر از روزهایی که می دیدمت، در آغوشت می کشیدم، دستانت را می فشردم. این داستان نیست. این عین واقعیت است ولی در ظرف هیچ واقعیتی نمی گنجد، باید به نام داستان نوشته شود تا باور شود. داستان تو! داستان دَستان تو، داستان روزگار سیاه من بعد از تو، درست بعد از تو. این یک داستان است؟ نیست!

این داستانی است که تو آغازش کردی و من هیچ وقت نتوانستم حتی از رو بنویسمش. کاش می توانستم این داستان را بنویسم، کاش به اندازه ی کافی لغت بلد بودم که بتوانم این داستان را بنویسم.

حالا که آخرین مقاله ات هم منتشر شد، بهانه ای پیدا کرده ام که آنچه را یک سال است مخفی اش می کنم، با دیگران قسمت کنم. کلماتی که دوست داشتم روزی بخشی از داستان زندگی دکتر علیرضا صفی خانی باشد....

 آخرین جلسه کلاس طراحی اجزا 2

 

صفر

 

((هنگامی که به کوه تکیه زده ایم، متوجه شکوه و بزرگی آن نمی شویم؛ هر چه از آن دورتر می شویم بیشتر به بزرگی و جلالش پی می بریم و می بینیم که نه تنها ما بلکه روستایی یا شهری به آن تکیه زده است. حتی هستند کوه هایی مثل دماوند که کشوری به آن تکیه زده و یا اورست که دنیایی به آن تکیه زده است.... و حال این حکایت ماست که هر روز دورتر می شویم.))

 

1

 

شام امشب(چهارشنبه شب) را نگرفته ام و تنهایی حوصله ام سر رفته است. می روم بوفه تا چایی بخورم. بوفه پر از دختر پسرهای علمی کاربردی است که هیچ کدامشان را نمی شناسم. نشسته ام و منتظرم چایی کیسه ای رنگ بدهد و بعد سرد بشود. گوشی ام زنگ می خورد، نمایشگرش را نگاه می کنم نوشته است، U-Dr Safikhani . یعنی این که Uاش مال همان University خودمان است بقیه اش هم که... هنوز دکترایش را نگرفته است که، ما خودمان بهش دکتر می گوییم، وگرنه دانشجوی سال آخر دکترای مکانیک است. البته همچین الکی الکی هم دکتر نمی گوییم، اندازه صدتا دکتر و پرفسور و دانشمند قبولش داریم. نفسش حق است. اندازه تمام دکترهای این دانشگاه سواد دارد. دکترا فقط به سواد نیست که، چیزهای دیگری هم می خواهد، به هر حال ما به دکتر می گفتیم دکتر! حالا کسی می خواهد خوشش بیایید می خواهد نیاید. کجا بودم؟ گوشی ام زنگ خورد؟ نمی دانم چرا ولی خیلی خوشحال شدم شاید به خاطر اینکه از تنهایی آزار دهنده در آمدم. سریع از بوفه بیرون آمدم و جواب دادم. دکتر خسته بود، این را قبل از اینکه خودش بگوید از صدایش فهمیدم، آخر دکتر خیلی کم خسته می شد... سلام که کردم فرصت ندادم به دکتر، گفتم دکتر انشالله که کتاب ها و پایان نامه ها یادتان نرفته است که؟ خنده ی بی رمقی کرد. گفتم که دکتر خسته بود وگرنه دکتر خنده هایش معروف بود، جوری می خندید که مجبورمان می کرد سر کلاس هر چه متلک و تیکه بلد هستیم رو کنیم تا خنده اش را در بیاوریم. کلاً خنده اش معروف بود. خنده ی بی رمقی کرد و گفت آن قدر این هفته سرم شلوغ بود که فرصت نکردم دنبالشان بروم انشالله شنبه می گیرم، گفتم مثل همیشه دکتر، عادت داریم ما. دوباره خنده ی بی رمقی... گفت راستی شما مگر قرار نبود امروز بیایید تهران؟ گفتم چرا قرار بود ولی نشد یعنی هم بچه ها با دکتر صدوق کلاس داشتند و هم بلیط گیرمان نیامد. دکتر گفت اصلاً زنگ زدم برای اینکه نگران شدم خدایی نکرده توی جاده....(راوی از این جا به بعد این بخش را نمی نویسد به دلایل زیادی، یعنی نمی تواند بنویسد؛ بعضی کارها توان زیادی می خواهد. فقط یک چیز دیگر را می خواهد به این بخش اضافه کند و آن هم این که دکتر که ما به دکتر می گفتیم دکترای مکانیک نبود، دکترای عشق و معرفت بود ولی راوی نمی داند این را کجای مطلب و چگونه بنویسد تا شعاری و تکراری نشود. از همین ابتدا مشخص است که راوی بسیار ناشی می باشد.)

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت0:0توسط علی |
خواب
 

خواب

[این جا جانی جان می دهد، جان ِ جان ِ جان داده ی من، تو جانت را نجات ده!]

دست خودم نیست. بر من خرده نگیرید. به خاطر خواب های زیادی است که می بینم. اگر تنه ای می زنم به شما یا وقتی سکندری می خورم پایم می خورد به بساط پهن شده ی کف پیاده رو و همه چیز را به هم می زنم یا اگر نمی توانم قلم را در دستانم نگه دارم تا حرف های شما را یاد داشت کنم، دست خودم نیست. به خاطر خواب های زیادی است که می بینم. سرم سنگین شده است. حفظ تعادل سخت. تاب بر می دارد، دور می گیرد، می رود، می آید و من تا به خودم می جنبم یا تنه ای زده ام یا بساطی را بر هم زده ام، و یا ... راستی چه می گفتید؟ بگویید تا قلم از دستم رها نشده است.

اولین بار دو روز طول کشید، کمی بیشتر، دو روز و یک ساعت. یک ساعتش را کنار جاده چمباته زده بودم و به جنازه هایی که بین آهن پاره ها خوابیده بودند نگاه می کردم. خواب دیدم راننده هجده چرخ هستم. از همان هایی که محمد یکی شان را داشت. سنگ بار تریلر بود. از غرب می بردم شرق لابد، شاید هم از شمال غربی به جنوب غربی. این را برای این می گویم که راه خیلی طولانی بود. آنقدر زیاد که دو روز راندم و نرسیدم. دو روز شوق رانندگی یک هجده چرخ من را بیدار نگه داشت و عشق کردم اما یک ساعت خستگی از آن همه راه که رفته بودم، خوابم کرد و بعد که بیدار شدم دیدم هیچ چیز سر جایش نیست. نشستم کناره جاده و جنازه ها را نگاه کردم. نوزادی در دوردست گریه می کرد. من گفتم من که سیگار نمی کشم، من فقط خواب می بینم.

از خواب که بیدار شدم بچه های کلاس از خنده روده بر شده بودند و من را به هم نشان می دادند. احمد گفت آقا به خاطر کار است. از وقتی پدرش مرده است مجبور است بعد از مدرسه تا غروب برود کارتن سازی. یکی از عقب کلاس داد زد کمال کارتنی، احمد سرخ شد ولی من خوابم می آمد گفتم آقا اجازه می دهید باز هم بخوابم، کلاس از خنده منفجر شد. گفتم دو روز خوابیدم ولی هنوز خوابم می آید، یکی از عقب کلاس داد زد همه اش پنح دقیقه است کلاس شروع شده، گفتم آقا اجازه می دهید باز هم بخوابم؟!

اجازه می دهید کمی بخوابم؟ می دانم، می دانم وقت تنگ است. فقط کمی! باشد می گویم. مدرسه را رها کردم، از هر چه کتاب و خواندنی بود متنفر شدم، گفتم بیشتر از علم به نان شب محتاجم، یعنی منصوره و مادر بیشتر به نان شب محتاجند. دیگر صبح ها هم می رفتم کارتن سازی. دومین خواب توی انباری کارتن سازی سراغم آمد. داشتم کارتن های سالم را از کارتن پاره ها جدا می کردم که خوابم برد. یک ماهی خواب دیدم. نمی خواهید که تمام آن یک ماه را برای تان تعریف کنم که؟ فقط همین قدر که نگهبان زندانی بودم که [...] گفتم چرا، گفتند این هایش به تو مربوط نیست. کشیدم، باز هم نوزادی در دوردست گریه می کرد و بدنی بین زمین و آسمان جان می داد، انگار ماهی را از آب در بیاوری، بگذاری اش سینه دیوار و جان دادنش را نگاه کنی. احساس کردم الان است که قفسه سینه ام بشکند، پایش را گذاشته بود روی تخت سینه ام و اگر حجم تو خالی کارتن های که روی شان خوابیده بودم نبود، حتماً قفسه سینه ام شکسته بود. گفت ریغو بت پول نمی دم که لای کارتنام بتمرگی. بلندم کرد، مشتش را گره کرد، با خودم گفتم الان است که بزند، گفتم نزن. گفت پس یالا. رحیم گفته بود که چه جور آدمی است. انگار که شاشش آمده باشد ، دست به کمربندش برد. یاد منصوره و مادر افتادم. گفتم بزن نامرد. دستش را از روی کمربند برنداشت. همان کمربند را از کمرش بیرون کشید و آنقدر با سگک کمربند زد تا جانش درآمد. حتی یک آه هم نگفتم. گفت تن ِلش، گمشو بیرون. بچه ها آمدند زیر کارتنی که رویش افتاده بودم را گرفتند و بیرون بردند. گفت کارتن یخچال به این خوبی را گم و گور کنید من می دانم با شما جاکشا. رحیم گفت کلّه خر، می گذاشتی کارش را بکند. گفتم من که سیگار نمی کشم فقط کمی خوابم می آید، اجازه می دهید کمی روی همین کارتن بخوابم، زمین سرد است. سهراب زیر کارتن را گرفت گفت تو خوردی بس نبود. می خواهی ما هم مثل رحیم کارمان ساخته شود؟ گفتم نه، ببرید.

الان است که سرم از بدنم جدا شود. بگذارید لحظه ای چشم هایم را برهم بگذارم. من فقط کمی خواب می خواهم. مگر چقدر وقت شما تنگ است که این جور خواب را بر من حرام می کنید؟ باشد می گویم. تعریف می کنم. مادرم که ماجرا را شنید، فقط گریه کرد. نفرین هم کرد. گفت کمال جان مادر غصه نخور، خدا روزی رسونه. گفتم آره مامان خدا روزی رسونه، گریه نکن. منصوره خودش را پرت کرد توی سینه ام. گفت کمال امروز هم کارتن عروسک اوردی برام. از روی سینه ام گذاشتمش پایین. خواستم پیراهنم را بزنم بالا، زخم های سینه ام را نشانش بدهم. پشیمان شدم، گفتم نه آبجی، امروز عروسکا می ترسیدن خودشون را به من نشون بدن.....

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |
زندگی یعنی

 

زندگی یعنی 

 

فصل اول: زندگی یعنی ...

فردا صبحش، هوا برفی بود، ترافیکی سنگین و مسخره به خاطر برف، تو را از رسیدن به پرواز نا امید کرد. شب که برگشتی خانه، تلویزیون را روشن کردی، نشستی روی کاناپه، اخبار ساعت 10 را نگاه کردی که داشت می گفت پرواز آن روز صبح سقوط کرده است و همه ی سرنشین هایش مرده اند. خوب شد من برای احتیاط برای آن پرواز هم بلیط گرفته بودم؛ تو هم دیگر مطمئن بودی که من مرده ام.

حتماً به هم ریختی، خودت را یک سالی زندانی کردی ، بعد تصمیمت را گرفتی. تو که زبان انگلیسی ات از همان اول خوب بود، شاگرد اول ورودی هم که بودی، اختراع و مقاله هم که داشتی، توصیه نامه هایت هم که اگر می خواستی آماده بود. تصمیمت را گرفتی و خواستی که کاری را که من شروع کرده ام تمام کنی. رفتی سفارت بدون آرایش. همان دم در به دربان هیز گفتی «انگار چشم هایت مشکلی دارد؟» معذرت خواهی کرد و سرش را پایین انداخت. ویزا گرفتی و آمدی.

من در این دو سال هیچ کدام از این ها را نمی دانستم،  عادت هم کرده بودم به تو فکر نکنم. بعد یک روز که طبق قانون دانشکده باید می رفتم TA ورودی های جدید، در را که باز کردم، فقط تو را دیدم، با همان روسری آبی و مانتوی سفید و چادر سیاه ات که هیچ کدامش به هم نمی آمد و تو هم به هیچ کدام از دخترهای کلاس نمی آمدی. 

دستگیره ی در را گرفتم که زمین نخورم،  دستگیره هم کنده شد از سنگینی نگاهت، زمین خوردم. داشت گریه ام می گرفت، می دانستم الان آن دختر اسپانیایی می آید، زیر بغلم را می گیرد و بلندم می کند. آمد. دستش که به بازویم خورد، برای اولین بار در این دو سال آتش گرفتم. آتش نگاه تو بود. هنوز نگاهم می کردی. دختر اسپانیایی با لهجه ی مسخره اش گفت«are you okay my dear?» نشستم روی صندلی، هیچ چیزی نگفتم، نگاهم می کردی، سرت را پایین انداختی و به فارسی گفتی«ببخشید استاد می تونم اسم شما را بپرسم؟» حالا همه کلاس متوجه تو و زبان متفاوتت شدند؛ حتی ان دختر اسپانیایی. دستش را از روی شانه ام کنار زدم. باز هم هیچ چیزی نگفتم. خندیدی. سرت را بلند کردی و  گفتی «خیالم راحت شد استاد، هادی من مرده است.» مکث کردی، بعد گفتی«please start!»....

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |